محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

22

تفسير قرآن صفى على شاه

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 41 تا 42 ] وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ ( 41 ) وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ( 42 ) و بگرويد به آنچه فرو فرستادم تصديق كننده‌اى مر آنچه با شماست و نبوده باشيد اول كافر به آن و مخريد بآيتهاى من بهاى اندك را و از من پس بترسيد ( 41 ) و نپوشيد حق را بيهوده و پنهان مكنيد حقرا و شما ميدانيد ( 42 ) بگرويد از جان بر اين قرآن همه * كه فرستادم بانس و جان همه با حبيب خود كه ختم انبيا است * بعثت او فضل ديگر بر شما است بهترين تصديق ز آنچه بوده است * با شما و حق عطا فرموده است يعنى آن تورية كاجلالى بود * شرحى از توحيد افعالى بود زان اشارت شد بافعال از جهات * وين دهد راهت بتوحيد صفات اوّل كافر نباشيد از عناد * كاحتجابست آن ز وى در اعتقاد بالعقيده يعنى او محجوب ماند * در طبيعت مغمر و معيوب ماند نكتهء لا تشتروا آمد مشير * بر تجلى ذاتى ار باشى خبير يعنى آن را بر بهاى كم مخر * كم بود اوصاف نفس بىهنر وصف و اسمش را بنفس خود فروش * مى مخر گر هيچ دارى عقل و هوش بر چنين تحقيق نيكو اى دو دل * مىنپندارم كه باشى منتقل گويد آن خواهم فروشم كاه را * تا كه بخرم شهر را و شاه را چون خريدم خواهم از وى جامه‌اى * يا نويسد بر جرايم نامه‌اى از چنين احمق بجان بايد گريخت * بر فجاء و سكته‌گر خونت نريخت اغلب اين خلق اى جان احمقند * بر بهاى كم خريدار حقند از حماقت مينمايند اختيار * نفس دون را بر وجود كردگار مينويسند آيتش را از سبق * بهر تحبيب فواحش بر و رق يا كه بر تحبيب سلطان و وزير * تا ازو حاصل كند شهد و شعير نام حق را ضم كند با نام خويش * تا بگيرد از لئيمى كام خويش باشد اين مطلب مفصل اى غلام * گر بگويم مانم از اصل كلام اينقدر هم بهر آن گفتم كه تو * ره برى بر نكتهء لا تشتروا فارغم از فكر و تسويلات خلق * غرقه‌گو باشند در خود تا به حلق پس بپرهيزيد زين شرك درون * گفت بعد از فارهبون او فاتّقون باشد اين تقوى ز غيرت ذات او * دل نمودن فارغ از ذرات او آن صفاتى را كه خاص از بهر اوست * گر دهى نسبت به غير ، از قهر اوست آن حق اندر باطلى پوشيدنست * دل به دنيا بستن و كوشيدن است حق بباطل پس نپوشد اى گروه * كاه دانيد ار ندارد وزن كوه پيشتان چون خار و گل هم رتبه است * اينست پيدا تا نگويى غفلت است گر كسى از روى دانش خاك را * سنگ خواند كرده زشت ادراك را با وجود آنكه بس هم نستند * هر دو در معنى قريب الرّتبتند تا چه جاى آنكه نور پاك را * پست خواند آن چنان كه خاك را مصطفى هر چند در دور شما است * نى بجان هم طير و هم طور شما است حق چرا پوشيده بر باطل كنيد ؟ * آفتابش را نهان در گل كنيد چون توان پوشيد در گل آفتاب ؟ * نور احمد بگذرد از صد حجاب همچنين نور صحابه و آل او * كه چو خود تابند از دنبال او هر زمانى جلوه‌گر تا محشرند * ز آفتاب و اختران روشنترند روشن از نور وى و وصل ويند * از نژاد باطل و اصل ويند هر دلى در هر زمانى سرور است * هم دل و هم دودهء پيغمبر است ز اهل بيت است ار ولى است ار امام * اسم را هِل ، جو مسمّى و السلام [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 43 ] وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ ( 43 ) و به پا داريد نماز را و بدهيد زكات را و ركوع كنيد با ركوع كنندگان ( 43 ) دايما داريد بر پا اين صلوة * هم دهيد از مال خود حق زكات هم ركوع آريد با اهل ركوع * و ان بود خود غايت عجز و خضوع امر بر نيكى كنيد آيا بفن ؟ * با فراموشى ز نفس خويشتن ؟ امر بر نيكى نمودن كار اوست * كش به ياد آن حال و اوصاف نكوست ميكنيد آيا تعقل در كتاب ؟ * چون كه ميخوانيد از بهر ثواب استعانت جست بايد زين امور * بر صلوة و صبر بىخوف و قصور كان بسى باشد بزرگ اعنى كه شاق * جز بر ارباب خشوع از اتفاق متن آيت بود و هم تنزيل اين * نك شنو تفسير و تأويلى متين اين صلوة ار حاضرى معراج تست * در سلوك معرفت منهاج تست از گه تكبير تا وقت سلام * مينمايى طى منزلها تمام چيست تكبير از جهان دل كندنست * ما سوى را پشت سر افكندنست راست خواهى گويم از خود مردنست * جان بجانان بردن و بسپردنست از دو عالم باز برّى طمع خويش * بگذرى از فرق خويش و جمع خويش تا رسى آنجا كه جز حق هيچ نيست * در نظر جز ذات مطلق هيچ نيست پس ببينى در يمين و در يسار * نيست يارى غمگسارى برقرار جز كسى كو از ازل يار تو بود * واقف از احوال و اسرار تو بود رو در افتى از پى تعظيم او * هستى خود را كنى تسليم او سر بر آرى با تضرع كاى إله * ما غلط رفتيم و گم كرديم راه آمديم اكنون بسويت خسته دل * از فعال خود ملول و منفعل گر ببخشى از تو نبود اين عجب * ور برانى شايد از بهر ادب چون شهودت شد بر اين معنى تمام * از پى تعظيم او گويى سلام اين سلام اعنى كه جان تسليم شد * هستى وهمى به حق تقديم شد زين دقايق باشى ار آگه تمام * شد نمازت جمله معراج و مقام صورت آن اين قيام است و قعود * اين تشهد وين ركوع و اين سجود گفت برپا گر بداريد اين نماز * بر حقيقت رو نماييد از مجاز ره شود طى ناگهان بر منزليد * نيست حق دور از شما زو غافليد اين نماز از عشق و جانبازى كنيد * يار آمد خانه‌پردازى كنيد نى باميد ثواب و خوف نار * نارها با تست بيحد شعله بار تو ز دوزخ ترسى و خود دوزخى * شايد از خود گر گريزى نزفخى